Monday، June 22، 2009



- دختر وطن -

بخواب دختر وطن
بخواب آرام
که جهان شنید ندای ملتی
که در بی گناهی نگاهت
بخون نشسته بود.

بخواب دختر وطن
بخواب آسوده
که ایران شنید
صدایی که در گلویت
در عشق وطن
به ناحق شکسته بود.

بخواب و ببند چشم بازت را
نازنین
که باز کردی چشم انسان
بر نهالی که برسینه ات
به گل نشسته بود

هژبر
روتردام
31 خرداد88



Friday، June 5، 2009


- بهانه -


دیگر بوی هیچ شقایقی
تنهایی دستهای خسته ام را
نمی شوید.
و
پنجره ای که پشت این دیوارهاست
دیگر
صدای هیچ پروانه ای را
به رویاهایم نمی آورد
و شب بهانه ایست و تب آلوده تکرار ی
برای صبحی
که شاید بیاید

هژبرمیرتیموری

Saturday، April 25، 2009

- آخرین صدا -

گاه به این فکرمی کنم که آخرین صدایی، حسی، مزه ای یا تصویری که می بینم چیست؟ گاه در رویارویی با لحظه ای، بویی، مزه ای، صدایی یا تصویری با خودگفته ام همین جا باید تمام شود و همه چیز به آخر برسد؟ اما تصویری، مزه ای، صدایی سیل آسا همه چیزرا بهم ریخته و با خود برده است و من در انحنای این پیچ و تاب با چشمان باز نفس کشیده ام و به انتظارِ دیدنی، شنیدنی، و حسی دوباره و دوباره که مرا بر آن دارد تا با خود بگویم:" چه خوب بود همین لحظه همه چیز به آخر می رسید".
هنوز هم می اندیشم که آخرین تصویری که می بینم چه می تواند باشد؟ شایدکلاغی آویخته به کابل های برق، یارقص ماهِ روشنی درتیرگی آب، یابرگی سبک که رودخانه درسکوتِ خود می برد، یا خمیازة لاله ای درکسالت گلدانِ شیشه ایی، نه، شاید فروریختن لانه ی کبوتری درفلسطین، بغداد و یا برآمده شکم کودک کنیایی است که درتلویزیون می بینم. شاید زن جوانی است که تا نیمه فرو رفته به خاک یا چند آلوده بخونپاره سنگی است که در اطرافش هنوزدر خاطره ام می جنبند. شایدم لاشه ی اسبی است که درحاشیة راه دمی می بینم. شایدم بوتة خشکیده به آلاچیق همسایه یا که دیواری فروریخته بر دامن باغ.. شاید، تکه نارنجیِ ابریست در فاصله ی زهره و ماه. یا نگاهیست که مرا می پاید.
هنوزمی اندیشم که آخرین صدا چه می تواند باشد؟ شاید صدای موتوری شتابان که ازکوچه می گذرد. یاکه نامفهوم بلبل چهچه ای درخلوت باغ. ذجه های گربه ای درشب دیوار باشد. شایدم زنگ دری که شتابان می کوبد. یاکه پژواک قدمهای دوست در دالان غربت. یا آسمانی آبی و بی ابر، لرزش نوری در شبِ بیابان باشد.
می تواند ناقوس کلیسایی درمجاورت کفر یاکه ظهراذانی بر منارة خاطرات دور। شایدم آژیر بد آهنگی ست که درخواب این پنجره ها می پیچد.
هنوزمی اندیشم که آخرین مزه چه خواهد بود. شاید مزة شربت تلخی است که در ذائقة شب می چکد، یاکه نعنای تازه ازسفرة صبح. یا دُردشرابیست که بردور لبم می خشکد.
هنوزمی اندیشم که آخرین بو چه خواهد بود؟ شاید بوی تَرِ شبدردر صبح بهار، یا بوی تنوریست خاموش، یاکه بارانخورده خاکِ کوچه های کودکی. شاید، بوی نفتالین و بتادینیست آغشته به الکل های ترس. یا بوی شورشبی خیس و تب آلود. شایدم بوی بنزین یا سوخته موی دختری نابینا، شایدم بوی باروت درانفاس خیابان تجاوز و یا قیرآلوده ماهی های دریا. می تواند تعفن یک زیر سیگاری باشد.
هنوز می اندیشم که آخرین حس چه خواهد بود. شاید احساس یک خستة به راه. یا که پیچان و رها درآسمان چون پَرکاه. یا که افتادن سنگی به چاه. من نمیدانم. شاید احساس یک ذره هوا یاکه یک زائردرحال دعا. یاکه پیرآهویی ازگله جدا. من چه میدانم؟؟؟؟...
فقط میدانم، میدانم، که همیشه آخرین تصویر، صدا، مزه، و حسی هست. و چه خوب که من نمی دانم چیست.

هژبرمیرتیموری
آوریل ۰٩ روتردام

Saturday، April 4، 2009

- به بهار -

تو می آیی
تا آغاز کنی
شروع دیگری را
در نا تمامیِ این همه آغاز
که در دست ها یمان شکسته اند।

تو می آیی
با دامنی از شقا یق و شبد ری
که فراموش شده بود
بر پو ست طاق های شیون

تو می آیی و من
هنوز
در حجم سو سن
تمام نشده ام
و پرستوها هنوز
در سفر ند।

تو می آیی
تا بار دیگر
در نم های این شب دراز
بیا فشا نی زلف های سبز رویش را
در ذهن انجماد.

تو می آیی
تا در خم دلتنگی کوچه
بخوانی بار د یگر
عطر یا س را
بر خراش این پنجره ها ی یخی

تو می آیی
تا با ر د یگر سنگها
در بوی با بو نه
تکرار شو ند
و من در نگاه آفتا ب
بی تا بی ام را
دو باره مزه کنم।

تو می آیی
و من در ا ند یشه
که آیا صبح
لاله باز داغدار خواهد ماند؟



هژبرمیرتیموری
اول فروردین ٨٨
روتردام

Friday، March 20، 2009


Wednesday، March 11، 2009


- آمدی -

به شهلا آقاپور


آمدی،
و آمدنت باران کلمه بود
شعر بود
و
نگاه
بر ابهام شور این پنجره ها
که در سکوت غربت مان نشسته اند.

آمدی و آمدنت
بهانه بود
برای رویش آن حرف
که در زمین خدا
فرصت گفتن ش نبود.



هژبرمیرتیموری
مارس ۰۹ روتردام

Saturday، December 27، 2008

- پشت لحظه ها -

تاسیگارم را می پیچیدم، درخت پشت خانه مان می شکند. عابری وحشت زده دست بچه اش رامی گیرد و به سردی دیوارپناه می برد. سیگارم را به لب میگیرم، کلاغی سرسخت توی آسمان کوچه هنوز درجا می زند. کمی آنطرفتر پنجرة خانه ای متروک بهم می خورد. و باد سرفه هایم رادر هوا می پراکند.
پُکی که به سیگارم می زنم. زنی تصمیم خودش را می گیرد. دود را بآرامی بیرون می دهم. برگی از شاخه را بادمی کند. تا چند پُک دیگر به سیگارم میزنم، چهار دست بیگناه و دوپای گِلی و خسته در روانادا قطع می شوند. و خانه ای توی غزه فرومی ریزد. به آسمان غبار گرفتة شهر می نگرم. بی آنکه ببینم، کسی خودش را به دار می آویزد. و دو روز آنطرفترِ ابرها، سیل، زنی حامله را با خود می برد. و در همسایگی شانه، دخترکی زیبا برای آینه می خواند. چند خانه پایین تر از شب، پیرمردی ناامید آخرین نفسش را می کشد. و توی باغچة همسایه جوانه ای می شکفد و ایوانی در مصر پُر بوی باران می شود.
سیگارم را روی کف ناموزون بالکن له می کنم. با جیب هایی پُربادداخل میآیم. در فاصله ی پنجره و میز، قراردادی برای تحویل آهن بسته می شود. و در مکزیک ماری لای خزه ها می پیچید. به ساعت روی دیوار نگاه می کنم. هنوز تا انتهای امید فاصله هست. جورابهایم را بر می دارم، لباسهایم چقدرکهنه شده اند. در سایة ابرهای دلتنگی کرکس ها هنوز در انتظارند.
در فاصلة پوشیدن جورابهایم، لیوانی شور درجنوب می شکند و در نپال اتوبوسی به عمق خیس دره می غلطتد و در مسیر صبح آلود نور دستی لاغر چیزی مینویسد. زیر کپری حصیری کودکی نیمه عریان هم چنان پستان آویختة مادرش را میک می زند. لباسهایم را از چوب لباسی می گیرم. درکُنج تاریک ابو قریب مردی تنومند گریه می کند و در خیابان غربی زمین سپوری برگهای روزنامه را جارو می کند و در انتهای قدیمی شرق هندویی پیر به خواب میرود. در فاصله ی کت و شلوارم مادرم سرش را به مُهر می گذارد. و شوفری سیاه پوش شیشة لیموزینش را پاک می کند. آماده ی رفتن می شوم. کفشهایم را که میپوشم در بولیوی زمین جابجا می شود و زنی برشانه ی گِلی خانه ای که دیگر نیست شیون می کند. و در امتدادتجاوز بمب ها هم چنان می افتند. و بچه های پابرهنه تانکهای سوخته را می شمارند. خیابانی دورتراز بغداد با وزش باد دفترمشقی از زیرآوارسرک می کشد. ابرها هم چنان درحرکتند. نه آنها می دانند کجا میروند و نه من. با هر قدم که بر می دارم کودکی می میرد. و در سبزترین گوشه ی خاک دو جعبه فشنگ پُر می شود و چند متر خاک آسفالت می شود. به در حیاط می رسم. از فاصله ی خاکی خانه تا در،کسی شعری می خواند و در خیابان مجاور، مترویی لبالب سکوت از پیچ روزمرگی می گذرد. و ماهی توی تُنگ مدتهاست که بی حرکت است. هنور پایم را توی کوچه نگذاشته ام که در زندانی نمور بسته می شود. و جوانی ورقه ای را امضا می کند. براه می افتم چراغهای چهارراه سبز است. پلیس سوتی می کشد. در حوصله ی خیابان فقط ماشینها هستند که میروند. در فاصله عبوریک دوچرخه کودکی بدنیا آمد. و درتبت کائنی پیرمشتی گندم به کبوترمی دهد.
رودخانه هم چنان می رود. از خیابان که عبور می کنم، در پشت گرم زمین اناری روی شاخه می ترکد و زردآلوئی کال به زمین می افتد. و درکوهی ناشناس گرگی می زاید. و مگسی در تار عنکبوت گرفتار می شود. هنوز راه مانده است تا بروم. سرم را برمی گردانم. مادرم هنوز جانمازش پهن است. و پدرسالهاست که مرده است. به فاصله ی چند مغازه صدها پدر مُردند. و عروسی یتیم گفت بله. زیر درخت شهر بی آنکه کسی بداند گربه ای جان می کند. و مورچه ها در سکوت ملخی را با خود می برند.
وارد کوچه که می شوم پنجره ای باز بسته می شود. و در صفحه ی آخر روزنامه کودکی گرسنه گریه می کند. در خلوت آبی کوچه کلاغها سیمهای برق را نوک میزنند. بوی نان تازه می آید.


هژبرمیرتیموری
دسامبر٠٨ روتردام